امسال مجبورم تمام فیلمهای بخش مسابقهی ملی را ببینیمـ طبیعتا البته چندفیلمی از زیر دستم در رفتهاند.ـ و این ماجرا مصادف شده است با مطالعات خیلی سطحی در باب داستان گوتیک ـ در تمام اشکال و انواعش و ... . در یکی از فیلمهای صبح امروز ـ پنجشنبه ـ به اسم خانهی متروک، یک بچه شهید، به خانهای متروکه در آبادان سرک کشید که میگفتند جن دارد، بعد که جستجو کرد فهمید جن در واقع پدر شهیدش بوده است. فیلم پر بود از نماهای ژانر وحشت، خود خانهی جنزده هم که اساسا گوتیک است. و فیلمساز بدون اینکه خودش بداند بسیجی شهید را جایگزین جن کرده بود.
این روند، ادامه پیدا کرد، نماها، و عناصر ژانر وحشت، در بافت فیلمهای زیادی حضور داشتند. مثلا در مستند حریم، که دربارهی درهای مسجد جامع یزد بود به کرات نماهایی از ژانر وحشت دیده میشد. مثلا دوربین از پایین به دو مرد که ضدنور وارد مسجد میشدند نگاه میکرد. یا ناگهان از پنجرهای عقب میکشید و فرار میکرد، در فیلم مستند دیگری تیتراژ اصولا در کوهستان مه آلود همراه با زوزهی گرگها آغاز شد. (البته این فیلم ارتباط کوچکی با گرگ داشت، ولی زوزهی گرگ در کوهستان مه آلود واقعا گوتیک است.)
در فیلمهای دیگری هم به کرات موارد مشابه دیده میشد، مثلا در غمها و غریزهها، زن و مردی با ماشین راهشان را نصفه شب در جادههای دماوند گم کردند و به ناکجاآباد رسیدند، بعد به قصد سکس به دل تاریکی زدند. منتها به جای اینکه هیولا بهشان حمله کند، زن گفت نه، و برگشتند. وقتی این نمونهها را در بافت فیلمها، و در الگوهای داستانی میبینم، و کنار رویکرد یکی دوسالهی اخیر سینمای ایران به ژانر وحشت میگذارم، برایم سوال ایجاد میشود که میل به گوتیکناشی از چیست؟ مخصوصا وقتی این میل به شکلی ناخودآگاه در بافت فیلمهای کوتاه حضور پیدا میکند، سوال را باید جدیتر پرسید.
در سینمای حرفهای حریم، کلبه، پستچی سه بار در نمیزند، همه تجربیاتی در ژانر وحشت بودند، اضافه کنید فیلم آخر آرش معیریان را. حتی سریالهای تلویزیونی را که در آنها شیطان حضور پررنگی دارد و مردم را میکشد و سکانسهای خیابانهای مه گرفته و مرموز در سریالهای سیروس مقدم را میتوان از تلویزیون مثال زد. به نظر میرسد، بدون اینکه بخواهیم و یا جرات روبرو شدن با آن را داشته باشیم، به سمت یک تهران گوتیک پیش میرویم. هنوز مثال کم داریم؟
نگاه کنید به آثار سیامک گلشیری، یا فضاهای رمانهای محمدعلی، یا بعدا که چاپ شد(یعنی نشر ثالث همت کرد و کتاب را منتشر کرد) به داستانی که ما نوشتیم.
مهمترین ویژگی گوتیک، آنطور که در جایی خواندم تقابل نویی و کهنگی است. یعنی لندن مه آلود وشب زدهی چارلز دیکنز، شهری گوتیک است، و در نتیجه آمادهی تغییر و تبدیل به چیزی بهتر. یا اقلا چیزی متفاوت. از این حرفها میخواهم این نتیجه را بگیرم که ممکن است، واقعا، حضور عناصر گوتیک در بافت فیلمهای کوتاه، و متاثر بودن خرده روایتها از روایات گوتیک و همهی مثالهای بالا، متاثر از دوران تاریخی است که در آن هستیم. من از این خوشحالم که پا گرفتن یک ژانر کهنه را در ایران شاهدم، البته به یک شکل جدید. و از اینکه به تدریج تصویر گوتیکی از تهران ساخته میشود خوشحالم، چون شهر تاریک را دوست دارم. هم به خاطر تاریکیش و ماجراهای تاریکی، و اینکه تنهایی قهرمان در شب طبیعیتر جلوه میکند، و هم به خاطر احتمال طلوع خورشید.
پ.ن: خیلی دوست دارم یک مقالهی کاملا آکادمیک دربارهی تهران گوتیک بنویسیم. ولی موکولش میکنم به وقتی که کتاب خودمان چاپ شد. تا آن موقع احتمالا سیامک گلشیری هم یکی دو تا داستان دیگر نوشته است، و یا حتی دیگران. بعد با مثالهای ادبی بیشتر بهتر میتواند در این مورد بحث کرد که اصلا تهران، گوتیکش قشنگ است، یا رمانتیکش و موارد دیگر.
پ.ن2: مثلا همین داستان پایینی، در کوچههای ده ونک، یا داستان لاک پشت، با اینکه یک صفحهای هستند، حاوی عناصر گوتیک هم هستند.
تکه پارچه ی سبز دور مچش اذیتش میکرد. همه چیزش سیاه بود، لاکش کفشش جورابش، شالش مانتویش تاپش، لباس زیرش، مویش و چشمش، فقط پوست برونزهاش نشانی از روشنی با خود داشت و لب سرخش و البته تکه پارچهی سبز دور مچش. وقتی پارچهی سبز را بسته بود، فکر کرده بود حالا که هواخواه تغییر است شاید بد نباشد رنگ رژش را هم عوض کند، اتفاقا از لبهای قرمز بدش هم نیامده بود.
باران نم نم میبارید. مردم هنوز شعار میدادند. ساحرهی جوان به دور دست نگاه کرد. مردم نمیدیدند ولی چشمهای سحرآمیز او موتورسوارانی را میدید که سر تخت طاووس آمادهی حرکت به سمت ونک بودند. دلش میخواست به مردم هشدار دهد ولی همه انقدر سرگرم شعار دادن و بزن بزن با بسیجیهای پراکنده بودند که مطمئن بود صدایش به جایی نمیرسد. خودش راهش را کشید و رفت، انقدر از مردم جدا افتاده بود، که سرنوشتشان در یک لحظهی خاص برایش اهمیت چندانی نداشته باشد. عدهای کتک میخوردند. عدهی بازداشت میشدند، و بقیه فرار میکردند، تا شلوغی بعدی. باران قطع شد و از میان ابرها اشعهی آفتاب شال سیاهش را کمی گرم کرد. پشت گردنش که گرم شد حس لذت بخشی پرش کرد. انگار کسی نوازشش میکرد. در کوچه پس کوچههای ولیعصر به طرف مقدس اردبیلی و اوین و درکه میرفت. دلش میخواست غروب را در کوه بگذراند. چنارها، نگهبانان کهنسال تهران گوشه به گوشه قد کشیده بودند و غمگنانه از فراز ساختمانها کتک خوردن مردم را تماشا میکردند. در یکی از کوچههای انتهای ونک به سمت غرب پیچید تا به اتوبان چمران برسد. وسط کوچه سه تا زن چادری یک دختر نوجوان را دوره کرده بودند و کتک میزدند.
دختر جیغ میکشید و گریه میکرد، ولی التماس و خواهشی در کارش نبود. زورش هم به سه تا زن نمیرسید. یکی از زنها باتوم هم داشت. مشت و لگد مشت بود که روی صورت دختر مینشست، گاهی لگدی هم میانداخت، لگد آخر باعث شد یکی از زنها پایش را بگیرد و دیگری با لگد روی زانویش بکوبد. از پنجرهی یکی از خانهها پسری داشت فیلم میگرفت. یک از زنها هم پسر را دید ولی حرفی نزد. لابد خانه را به خاطر سپرده بود. زنی که باتوم داشت چشمش به ساحره افتاد. از لبهای سرخش پایین آمد تا به مچ بند سبز رسید:«تو هم منافقی جنده.» با این فریاد به سمت ساحره حمله کرد. دو زن دیگر هم به طرفش حمله کردند. دختری که روی زمین افتاده بود، سینه خیز خودش را دور کرد. گویا پایش شکسته بود. خون تمام صورتش را گرفته بود. ساحره کمی فکرکرد. میتوانست کارهای زیادی بکند.
و دست آخر تصمیم گرفت. باتوم در دست زن سیاهپوش مار شد و دور دستش پیچید، زن جیغ کشید.
دو زن دیگر سر جایشان خشک شدند و به باتومی که مار شده بودند خیره شدند. در همین فاصله دملهای بزرگی روی صورتشان پدیدار شد، سبز رنگ و متعفن، دملها باد میکردند و میترکیدند. ساحره میتوانست خودش را در یک لحظه غیب کند ولی خیلی آرام و قدم زنان از میان سه زن گذشت و از شاهکار پلیدش لذت برد. با یک اشارهی دست دوربین پسر فیلمبردار را به کف حیاط کوبید و خورد کرد. دلش نمیخواست فردا چند میلیون نفر فیلم جادوگریش را در اینترنت ببیند تا مجبور شود دوباره جلوی شورای عالی سحربازان و ساحرگان جواب پس بدهد. به دختر زخمی که رسید دستی روی پایش کشید و گذشت. یک کوچهی دیگر تا چمران فاصله داشت، بعد میتوانست پیاده تا درکه برود.
دیدیم که شهر از عشاق خالی نبود، و اهل نظر تصمیم گرفتند اینبار بر کناره نروند. شوریدند و صدایشان را به دنیا رساندند. فریادشان انقدر بلند بود که سی ان ان چندین روز صفحه¬ی اولش را مختص ایشان کند و مردم پراگ که شانزده نسل است بی سواد ندارند، در حمایتشان راهپیمایی کنند. خلاصه کنم الان مردم آزاداندیش دنیا می¬دانند بسیج چیست، و برای دیدن بسیجی¬ها کافی است جستجوی کوتاهی بکنند. به عبارت دیگر، همانطور که اسلاوی ژیژک و جون بائز هم اعلام کردند، ما تنها نیستیم.
اینکه سرنوشت این راهپیما¬یی¬ها و مبارزات و درگیری¬ها با پلیس و بسیج و ... چه می¬شود هنوز روشن نیست، احتمالا حتی برای طرفین دعوا هم روشن نیست. همه به سرعت برگ¬هایشان را بازی می¬کنند، تنها کسی که هنوز دستش را درست و حسابی توی این دعوا رو نکرده است اکبر هاشمی است و به نظر می¬رسد سرنوشت سیاسی این جدل به دست او بستگی دارد، والا میرحسین و کروبی و دیگران تقریبا همه¬ی ورقهایشان را تا الان بازی کرده¬اند. ولی سرنوشت سیاسی این مجادله چندان در کنترل مردم نیست، و موضوع این یادداشت هم نیست. موضوع این یادداشت ماییم.
ما ـ همه¬ی کسانی که خواهان تغییر در سبک زندگی هستیم ـ قبل از این انتخابات عده¬ی خودمان را باور نداشتیم. الان می¬دانیم که چندین میلیون آدمیم. ما باید بدانیم که تغییر در سبک زندگی مستلزم تغییر در تعاریف اخلاقی است، و در مرزبندی¬های محیط¬های شخصی و عمومی، و در طبقه¬بندی اولویت¬های ذهنی خودمان، و در احترام به قانون. به طور خلاصه تغییر در سبک زندگی برای ما، یعنی پذیرش اصول زندگی شهری. در این بحث می¬توانیم تعبیر احمدی نژادیِ وضعیت را ـ گرچه ساده انگارانه و فریبکارانه است ـ برای جلو رفتن بپذیریم، و این طور تصور کنیم که این جدال، جدالی است میان طبقه¬ی متوسط شهری و محیط اطرافش.
در این ترکیب، ما به عنوان طبقه¬ی متوسط شهری می¬خواهیم سبک زندگیمان تغییر کند. نشانه¬های بیرونی این تغییر مانتوهای تنگ و کوتاه و نمایندگی¬های بوسینی و جوردانو ؛ ماشین¬های جدید و ... هستند. نشانه¬های درونی¬ آن مسائلی مثل تمایل به آزادی اندیشه، بحث¬های مدنی، توجه به نظریاتی مثل نظریه¬ی ادبی، نظریه¬ی فرهنگ و ... هستند که محصولات گسترش مدنیت هستند. دقیقا همین نشانه¬ها آماج حملات دشمنان مدنیت قرار می¬گیرند. بی جهت نیست که بسیجی¬ها شیشه¬های ماشین¬ها را خورد می¬کنند و زانتیا آتش می¬زنند، و همیشه اساتید دانشکده¬های علوم انسانی مثل حقوق و جامعه¬شناسی در موج اول حملات هستند(به پرونده¬ی بازنشستگی اجباری اساتید دانشگاه¬ها مراجعه کنید). با توجه به تاکید مکرر احمدی بر مفاهیمی مثل متن ملت، اشرافیت، و امثالهم، می¬توانیم در یک جمله¬ی کلی، ادعا کنیم هدف پروژه¬ی احمدی سرکوب مدنیت، به معنای شهرنشینی و در نتیجه سرکوب طبقه¬ی متوسط شهری است. اما آیا این سرکوب امکان پذیر است؟
سرکوب مداوم شهر، در برابر روستا امکان پذیر نیست. چون کشور را ما اداره می¬کنیم. تمام مدیریت میانی در ساختار اداری/سیاسی ایران، و تمام بدنه¬ی کنترل کننده¬ی اقتصاد، هنر، و حتی در برخی موارد دین، در کشور ما هستیم. به عبارت دیگر، هرکس اهل تجارت است به خدمات یک حسابدار هم نیاز دارد، حسابدار از دانشگاه عبور کرده است، و دانشگاه فیلتری است که حتی بی¬ربط¬ترین آدم¬ها را به مدنیت علاقه مند می¬کند، چرا که آکادمی اساسا محصول شهرنشینی است. خلاصه کنم، بدون طبقه¬ی متوسط شهری اداره¬ی کشور غیرممکن است. بنابراین ما به زندگی ادامه خواهیم داد.
مسئله¬ی اساسی در این بین مدیریت تغییر است. اگر سنگر ریاست جمهوری دست ما بود ـ گرچه هنوز ممکن است بتوانیم سنگر را بگیریم ـ مدیریت تغییر به مراتب ساده¬تر می¬شد، همانطور که زمان خاتمی همه چیز ساده¬تر پیش می¬رفت. ولی به نظر من، در هر صورت و شکلی که این مبارزه تمام شود این یک فرصت تاریخی برای قشر روشنفکر ایرانی است که یکبار هم شده وظیفه¬شان را قبول کنند، و مدیریت تغییر را بپذیرند و هزینه¬هایش را پرداخت کنند. منظور از قشر روشنفکر صرفا مراکز حلقه¬های روشنفکری نیست، این قشر شامل ما هم می¬شود. یعنی تمام کسانی که به این حلقه¬ها متصلند. یک مثال می¬زنم، چند سالی است شبکه¬های مثل اورکات، 360 و ... در میان طبقه¬ی متوسط شهری همه¬گیر شده¬اند، ولی بنده¬ی اصلی قشر روشنفکر هیچ واکنش جدی به این پدیده¬ی همه¬گیر نشان نداده است. این یعنی فرار از مسوولیت.
مهمترین دستاورد این رودررویی شاید تقبیح دروغ در یک سطح ملی بود. به نظر من، مهمترین ویژگی میرحسین موسوی در شرایط فعلی پاکی اخلاقی اوست. موسوی دروغ نمی¬گوید، در حالی که همه دروغ می¬گویند. و به نظر من بهترین راه مقابله با شرایط فعلی، شرایطی که ارزش¬های اخلاقی و معانی همه گم شده¬اند، تکیه بر یکی از اصیل-ترین ارزش¬هاست یعنی راست بودن، راست گفتن، و به اصطلاح دینی، به راه راست رفتن. معنی این حرف تمکین ارزش¬های اخلاقی که توسط حکومت تبلیغ می¬شود نیست. معنی صحیح این راست بودن، عدم انکار خود است. خودمان را انکار نکنیم. همین کافی است تا خانه¬ی عنکبوت فرو بریزد. و البته به مرور زمان. اگر به نظر شما که تا آخر خواندید نکاتی نیاز به توضیح بیشتر دارد، بگویید.
این متن در روزنامه ی اعتماد شماره 1695 چاپ شده. چون در جستجوهای اینترنتی به سرعت قابل دسترسی نبود در این فضا هم گذاشتمش.
نوشتن براي تئاتر
سخنراني هارولد پينتر در جشنوارهي ملي درام دانشجويي[1] در بريستول؛ 1962
من نظريه پرداز نيستم. صاحبنظر مقتدر و قابل اعتمادي در صحنهي دراماتيك، صحنهي جامعه، يا هر صحنهاي نيستم. من وقتي بتوانم نمايشنامه مينويسم و همين. كلش همين است. پس با كمي بيميلي حرف ميزنم. چون ميدانم كه هر گزاره به تنهايي حداقل 24 وجه ممكن دارد، بسته به اينكه آن وقت كجا ايستادهايد، يا هوا چطور است. به نظرم يك جملهي طبقهبندي كننده هيچوقت براي هميشه سر جايي كه هست نميماند و به سرعت توسط بيست و سه امكان ديگر موضوع تغيير ميشود. بنابراين، گزارههايي كه من ميسازم نبايد نهايي و قطعي فهميده شوند. يكي دو تاي آنها ممكن است نهايي و قطعي به نظر برسند؛ حتي تقريبا نهايي و قطعي باشند، ولي من فردا اينطوري[مثل امروز] قبولشان نخواهم كرد، و دلم نميخواهد شما هم امروز نهايي و قطعي بدانيدشان.
دو نمايش بلند[2] در لندن توليد كردهام. اولي يك هفته اجرا شد و دومي يكسال. حتما، تفاوتهايي بين دو نمايشنامه هست. در "جشن تولد[3]" از مقادير مشخصي خطتيره در متن، ميان عبارات، استفاده كردم. در "سرايدار[4]"خط فاصلهها را حذف كردم و به جايشان نقطه گذاشتم. پس به جاي مثلا: "ببين، خط تيره، كي، خط تيره، من، خط تيره، خط تيره،" متن خوانده ميشد:"ببين، نقطه، نقطه، نقطه، كي، نقطه، نقطه،نقطه، من، نقطه، نقطه، نقطه، نقطه" از اين ممكن است به اينجا برسيم كه نقطهها از خط تيرهها محبوبترند و به همين دليل سرايدار بيشتر از جشن تولد اجرا شد. اينكه در هيچكدام از دو مورد، هنگام اجرا نقطهها و خط تيرهها را نميتوانستيد بشنويد واقعيتي جنبي است. نميتوانيد مدت زيادي منتقدان را گول بزنيد؛ از يك مايلي نقطه را از خط تيره تشخيص ميدهند، حتي اگر هيچكدام را نشنوند.
مدت نسبتا زيادي طول كشيد تا من به اين واقعيت عادت كردم كه پاسخگويي انتقادي و عمومي در تئاتر، پيروي نمودار حرارتي غير قابل اعتمادي[5] است. و در اين رابطه، خطر جايي در كمين نويسنده است كه شكار سادهاي شود براي حشرات پير تحسين و توقع. ولي به نظرم دوسلدورف هواي اطراف من را [از اين حشرات] پاك كرد. دو سال پيش در دوسلدورف، بنا به سنت اين قاره، همراه گروه آلمانيِ "سرايدار" آخر نمايش تعظيم كردم. در لحظه، گروهي كه به نظرم تر و تميزترين هوكنندگان دنيا بودند ما را هو كردند. فكر كردم بلندگو دارند ولي فقط دهن بود. گروه هم به كلهشقي تماشاچيان بود، و به هر حال، سي و چهار بار روي صحنه دعوت شديم فقط براي هو شدن. بار سي و چهارم فقط دو نفر در سالن مانده بودند و هنوز هو ميكردند. اين ماجرا به طرز عجيبي گرمم كرد، و حالا، هر وقت حس ميكنم گرفتار لرزش تحسين و توقع شدهام، دوسلدورف يادم ميآيد و خوب ميشوم.
تئاتر يك فعاليت بزرگ، پرانرژي و عمومي است. نوشتن، براي من فعاليتي كاملا شخصي است. شعر يا نمايشنامه فرقي نميكند. اين دو واقعيت را ساده نميتوان جفتوجور كرد. تئاتر حرفهاي، [گذشته از] همهي خوبيهايي كه بيشك دارد؛ دنيايي است از اوجهاي دروغين، تنشهاي محاسبه شده، كمي اعصابخوردي و مقدار زيادي بيتاثيري. اخطارهاي(Alarms) اين دنيا ـ كه به نظرم من هم در آن كار ميكنم ـ به تدريج گسترش و نفوذ بيشتري مييابند. ولي وضعيت پايهي من مثل قبل باقي مانده است. چيزي كه مينويسم هيچ وظيفهاي در قبال چيزي جز خودش ندارد. مسووليت من در برابر تماشاچيان، منتقدان، تهيهكنندگان، كارگردانان، بازيگران، يا به طور كلي انسانهاي ديگر نيست، خيلي ساده، در برابر نمايشنامهاي است كه در دست دارم. دربارهي گزارههاي قطعي هشدار دادم، ولي انگار خودم همين الان يكي گفتم.
معمولا نمايشنامهها را به شيوهي خيلي سادهاي شروع كردم؛ چند شخصيت را در يك بستر[6] خاص پيدا كردم؛ انداختمشان كنار هم و به حرفهايشان گوش كردم و همهي كارهاي سخت را انجام دادم. بستر هميشه براي من خاص و ملموس بوده است؛ شخصيتها هم ملموس بودهاند. هيچوقت هيچ نمايشنامهاي را از ايدهاي انتزاعي يا نظريه شروع نكردم و هيچوقت تصوير ذهني شخصيتهايم رابه عنوان پيام آوران مرگ؛ فنا؛ بهشت يا كهكشان راه شيري نساختم.[7] يا به عبارت ديگر بازنماييهاي نمادين نيروهاي خاص، با هر معنايي كه ممكن است بدهند.
تمايل [عمومي] وقتي نميتوان شخصيتي را با عبارات آشنا به راحتي تعريف كرد و فهميد؛ چپاندنش در قفسهي نمادين است؛ [كاري] بيضرر. در اين قفسه، ميتوان راجع به او حرف زد و نيازي به زندگي با او نيست. از اين طريق، به سادگي ميتوان پردهاي از دود روي نقش منتقدان و مخاطبين كشيد، روي بازشناسي، روي مشاركت فعال و ارادي.
ما روي سينههايمان برچسب نداريم، و اگرچه ديگران مدام به ما برچسب سنجاق ميكنند، [اين برچسبها] كسي را قانع نميكند. ميل بررسي و تاييد نقش هركدام از ما، با توجه به تجربهي خودمان و تجربهي ديگران قابل فهم هست ولي هميشه قابل ارضا نيست. پيشنهاد من اين است: تفاوت فاحشي ميان چيزهاي واقعي و چيزهاي غيرواقعي؛ بين چيز حقيقي و چيز دروغ، وجود ندارد. يك چيز، لزوما يا حقيقي يا دروغ نيست، ميتواند هم دروغ باشد هم حقيقي. شخصيتي كه روي صحنه نميتواند هيچ ادعا يا اطلاعات قانع كنندهاي بر طبق تجربهي گذشتهاش يا رفتار يا الهامات الانش ارائه كند، يا نميتواند تحليل كاملي از انگيزههايش ارائه كند؛ به اندازهي شخصيتي كه ميتواند همه ي اينكارها را آژيركشان بكند مشروع است و ارزش توجه دارد. هرچه تجربه دقيقتر، غيرقابل بيانتر.
جدا از هر مسئلهي ديگري، ما با دشواري ـ اگر نه عدم امكان ـ بسيار بزرگ بررسي و تاييد گذشته روبرو هستيم. منظورم سالها قبل نيست؛ همين ديروز، امروز صبح. چه اتفاقي افتاد، اتفاقي كه افتاد چه طبيعتي داشت، چي شد؟ به نظر من، اگر كسي بتواند از سختي دانستن آنچه ديروز اتفاق افتاده حرف بزند، ميتواند با امروز هم [به همان روش] كنار بيايد. الان چه اتفاقي در حال افتادن است؟ تا فردا يا شش ماه بعد نميدانيم، آنوقت هم نميدانيم. يا فراموش كرديم يا خيال ما [در آينده] به امروز ويژگيهاي كاملا دروغي را منصوب كرده است. لحظه دور ميشود و محو ميشود، اغلب در زمان تولدش.
ما يك تجربهي يكسان را متفاوت تفسير ميكنيم. گرچه ترجيح ميدهيم ديدگاهي كه زمينهي مشترك دارد بپذريم، [كه] شناخته شده است. ميپذيرم كه زمينهي مشترك عمومي وجود دارد؛ ولي بيشتر شبيه شن روان است. زيرا "واقعيت" كلمهاي بسيار محكم و قوي است و ما فكر ميكنيم؛ يا اميدواريم؛ حالتي كه [كلمهي "واقعيت"] به آن اشاره ميكند به همان اندازه محكم، با ثبات و تكمعنايي باشد. به نظرم اينطور نيست، و به نظرم [اين كلمه] نه بهتر از بقيه است نه بدتر.
نمايشنامه متن توصيفي[8] نيست؛ و نمايشنامه نويس تحت هيچ فشاري نبايد در پردهي آخر با تزريق افسوس يا عذرخواهي به شخصيتهايش به خاطر كنشهايشان، همگرايي/ ثبات آنها را به خطر بياندازد. [آن هم] فقط به اين دليل كه ما، با اين توقع بزرگ شدهايم كه چه باراني و چه آفتابي، پردهي آخر " گره گشايي" است. تحميل كردن يك برچسب اخلاقي آشكار به تصوير دراماتيك متغير و جذاب؛ دور از صداقت، ساختگي و گستاخانه به نظر ميرسد. پس از اين اتفاق؛تئاتر نيست، جدول كلمات متقاطع هست.مخاطب كاغذ را نگه ميدارد، نمايش جاخاليها را پر ميكند. همه خوشحالند.
همين الان بدنهي قابل توجهي از مردم ميخواهند يكجور فهماندن واضح و ملموس به نمايش معاصر اضافه شود. ميخواهند نمايشنامهنويس پيشگو/پيامبر[9] باشد. نمايشنامهنويسان اين روزها داخل و خارج از متنشان قطعا پيشگويي/وحيگونه[10]هاي زيادي اضافه ميكنند. اخطارها، موعظهها، آموزههاي رفتاري، نصيحتهاي ايدئولوژيك، قضاوتهاي اخلاقي، مشكلات تعريف شده با راهحلهاي توكار؛ همگي [اينها] ميتوانند زير پرچم پيشگويي/وحيگونه اردو بزنند. رفتار پشت اين جور چيزها را ميشود در يك عبارت جمع كرد:"دارم بهت ميگم!"
ساختن جهان همهجور نمايشنامهنويسي ميخواهد. و تا جايي كه به من مربوط است "X" ميتواند مسير منتخبش را بدون اينكه من سانسورش كنم ادامه بدهد. راه انداختن جنگ زرگري بين مكاتب نظري نمايشنامهنويسي به نظرم سرگرمي سازندهاي نيست و من هم قطعا چنين قصدي ندارم. ولي نميتوانم جلوي اين حس را بگيرم كه ما تمايل داريم روي ترجيحات توخالي خود، چربزبانانه تاكيد كنيم: ترجيح دادن "زندگي " معرفه به زندگي نكره ـ منظورم زندگي است كه واقعا زندگي ميكنيم. ترجيح دادن نيت خير، خيريه، كارهاي عامالمنفعه و [بيتوجه به] اينكه اين فضايل چقدر ساختگي شدهاند.
اگر بخواهم پيشفرض قانوني ارائه كنم يكي از احتمالات اين است: از نويسندهاي كه دغدغههايش را جلو ميگذارد تا بغلشان كنيد بترسيد. [نويسندهاي كه] دربارهي با ارزش بودنش، مفيد بودنش، و ايثارگريش هيچ سوالي باقي نميگذارد. كه اعلام ميكند قلبش در جايگاه درست است و كاري ميكند منظرهي [قلب]ش كاملا ديده شود؛ تودهاي پرتپش كه شخصيتهايش آنجا هستند. بيشتر وقتها، چيزي كه به عنوان بدنهاي از فكر فعال و مثبت اراده ميشود در واقع بدني است در زندان تعاريف توخالي و كليشهها.
واضح است كه چنين نويسندهاي كاملا به كلمات اعتماد دارد. خود من احساسات مختلطي دربارهي كلمات دارم. بينشان حركت ميكنم، مرتبشان ميكنم، ظاهر شدنشان روي صفحه را تماشا ميكنم، و از اين كارها لذت زيادي ميبرم. ولي همزمان، احساس قوي ديگري دربارهي كلمات دارم كه با چيزي كمتر از اشمئزاز قابل توصيف نيست. چنين باري از كلمات هر روز و شب مقابل ماست، كلماتي كه در بسترهايي مثل اين [سخنراني] گفته ميشوند، كلماتي كه من و ديگران مينويسيم و مجموعشان ريشهشناسي مرده و بوي نا گرفتهاي بيش نيست. ايدههايي كه بينهايت بار تكرار و تركيب شدهاند؛ بيمعني، كسالتبار و ملالآور ميشوند. شكست خوردن از اين اشمئزاز و بازگشت به فلج، ساده است. تصور ميكنم همهي نويسندهها چيزي از اين نوع فلج بدانند. ولي اگر مقابله با اين اشمئزاز، تعقيب يا گرفتنش، عبور و خروج از آن ممكن باشد، پس امكان دارد بگوييم اتفاقي افتاده است، يا حتي به چيزي دست يافتهايم.
تحت اين شرايط تجارت زبان، بسيار تفسيرپذير است. اغلب زير كلمات گفته شده چيزي هست، كه دانسته ميشود و ناگفته است. شخصيتهايم [حرف] زيادي نميزنند ولي چيزهاي زيادي ميگويند. به تجربهشان، الهاماتشان، انگيزههايشان و تاريخچهشان ارجاع ميدهند. ميان كمبود اطلاعات زندگينامهاي من از آنها، و تفسيرپذيري حرفهاي آنها؛ قلمرويي افتاده است كه نه تنها ارزش اكتشاف دارد بلكه كشف آن واجب است. من و شما؛ شخصيتهايي كه روي كاغذ رشد ميكنند، بيشتر اوقات بيانمان خوب نيست، كم چيزهايي بروز ميدهيم، قابل اعتماد نيستيم، فر ّار، زبانباز، مانعتراش و بيميل هستيم. ولي از همين ويژگيهاست كه زبان برميخيزد. زباني كه، تكرار ميكنم، [در آن] زير آنچه گفته ميشود، چيز ديگري در حال گفته شدن است.
شخصيتها شتاب پيشبرندهي خودشان را دارند؛ كار من تحميل چيزي به آنها نيست. منظورم مجبور كردن شخصيت است به حرف زدن وقتي نميتواند حرف بزند، مجبور كردنش به حرف زدن به شيوهاي كه بلد نيست، يا مجبور كردنش به حرف زدن از چيزي كه هرگز نميتواند دربارهاش حرف بزند. رابطهي ميان نويسنده و شخصيت بهتر است متقابل و فوقالعاده محترمانه باشد. و اگر ممكن باشد دربارهي رسيدن به آزادي از نوشتن حرف بزنيم، اين آزادي نتيجهي رهبري شخصيت به ايستهاي(Postures)ثابت و محاسبه شده نيست. بلكه نتيجهي اجازه فعاليت دادن به آنها به همراه آزادي محدود و مشروع است. اين [آزادي] ميتواند بسيار دردناك باشد. بسيار سادهتر و كمتر دردناك است اگر نگذاريم شخصيتها زندگي كنند.
مايلم همينجا روشن كنم كه شخصيتهايم را بيكنترل، يا آشوبزده نميدانم؛ [چون اينطور] نيستند. كاركرد انتخاب و تنظيم متعلق به من است. در واقع همهي خركاري[11]ها را من انجام ميدهم. و فكر ميكنم بتوانم بگويم توجه نكتهسنجانهاي به شكل[12] چيزها دارم؛ از شكل يك جمله تا ساختار كلي نمايشنامه. ساده بگويم، شكلدهي بيشترين اهميت را دارد. ولي فكر ميكنم اتفاق دوگانهاي ميافتد. منظم ميكني و گوش ميكني و پي سرنخهايي را كه از طريق شخصيتها براي خودت گذاشتهاي ميگيري. گاهي اوقات تعادلي پيدا ميشود؛ تصويري آزادانه تصوير ديگري ميسازد و همزمان ميتواني روي مكاني كه شخصيتها در آن ساكت و مخفياند مسلط باشي. در سكوت است كه شخصيتها بيش از هميشه به من آشكار ميشوند.
دو سكوت هست. يكي وقتي است كه كلمهاي گفته نميشود. ديگري وقتي است كه شايد يك تندآب زباني به كار گرفته ميشود. اين سخنراني از زباني كه زير آن است حرف ميزند و مداوما به آن ارجاع ميدهد. كلامي كه ميشنويم نشانگري است براي چيزي كه نميشنويم. اين اجتناب[ از بيان مستقيم چيزها] لازم است، پردهاي دودي، مضحك يا خشن يا مخفيانه يا عصبي است كه [وجه] ديگر را سر جايش نگه ميدارد. وقتي سكوت حقيقي پيش ميآيد پژواك [صداها] هنوز با ماست ولي به برهنگي نزديكتريم. يك راه نگاه كردن به كلام اين است كه بگوييم توطئهي مداومي است براي پوشاندن برهنگي.
اين تركيب قديمي را زياد شنيدهايم :"عدم ارتباط..." و اين تركيب تقريبا هميشه به كار من چسبيده بوده است. من خلاف اين فكر ميكنم؛ فكر ميكنم در سكوت، در آنچه ناگفته است، خيلي خوب با هم ارتباط برقرار ميكنيم. فكر ميكنم اتفاقي كه ميافتد گريز مداوم است در حاليكه عقبهي سپاه نااميدانه تلاش ميكند خودمان را كنار خودمان نگه دارد. ارتباط خيلي نگران كننده است. وارد شدن به زندگي يك نفر ديگر خيلي ترسناك است. وصل كردن فقر درونمان به ديگران امكان بسيار هراسآلودي است.
حرفم اصلا اين نيست كه هيچ شخصيتي در نمايشنامه هيچوقت نميتواند منظور واقعياش را بگويد. پي بردهام كه لحظاتي ميآيد و اين اتفاق ميافتد. لحظاتي كه شخصيت چيزي ميگويد كه شايد قبلا هيچوقت نگفته است. وقتي اين اتفاق ميافتد گفتهي او غيرقابل تغيير است و هرگز نميشود پسش گرفت.
صفحهي سفيد كاغذ هم هيجانانگيز است هم ترسناك. چيزي است كه از آن شروع ميكني. دو دورهي ديگر در پيشبرد نمايش وجود دارد؛ دورهي تمرين و دورهي اجرا. يك دراماتيست در طول اين دورهها، با تجربهي فعال و فشرده در تئاتر، چيزهاي بسيار با ارزشي را جذب ميكند. ولي نهايتا تنها به صحفهي خالي نگاه ميكند. در اين صفحه چيزي هست يا نيست. نميداني تا وقتي پرش نكردي؛ و تضميني نيست كه آن وقت هم بداني. ولي اين شانس هميشه ارزش امتحان كردن دارد.
من نه (9) نمايشنامه براي مديومهاي مختلف نوشتهام، و در اين لحظه كوچكترين ايدهاي ندارم كه چطور اينكار را كردم. براي من هر نمايشنامه "جور ديگري از شكست" بود. و به نظرم همين واقعيت مرا وادار به نوشتن بعدي كرد.
به نظرم نمايشنامه نوشتن كار خيلي سختي است؛ با اينحال هنوز آنرا به شكل نوعي جشن ميفهمم. و وقتي فكر ميكنم [اين قضيه را] امروز صبح به وضوح به شما نشان دادم، چقدر عقلاني كردن اين فرآيند سختتر و [من] ناكامتر ميشوم.
ساموئل بكت، در آغاز رمان خود "غير قابل نامگذاري[13]" ميگويد: "واقعيت اين است كهـ اگر در موقعيت من بشود از واقعيتها حرف زد ـ نه تنها مجبورم از چيزهايي حرف بزنم كه نميتوانم از آنها حرف بزنم، بلكه ـ اينيكي خيلي جالبتر است ـ بلكه من ـ اينيكي اگر بشود [گفتش] خيلي جالبتر است ـ مجبورم، يادم رفت. مهم نيست."
ترجمه شده از:
Harold Pinter plays: one, first published in 1976 by Eyre Methuen Ltd,
[7]هيچوقت به عنوان امكان بالقوه ........ به شخصيتها نگاه نكردم. كلمهي Envisaged هر دو معني را با خود دارد و گرچه معنايي كه در متن آورده شده محتملتر است، معناي دومي هم به هر حال قابل استفاده است.
[8]Essay، در متون مختلف معادلهايي مثل مقاله، يادداشت، قطعه حتي انشا براي آن به كار رفته است. به نظرم اينجا متن توصيفي معادل مناسبتري است و منظور پينتر را بهتر ميرساند.
[9]Prophet هم معني پيامبر ميدهد هم پيشگو، به نظر پيشگو در متن پينتر بيشتر جا ميافتد تا پيامبر.
[10]Prophecy هم معني پيشگويي ميدهد، هم معني كلامي كه پيامبر از جانب خدا ميدهد. با توجه به اين كلمه و جايگاهش به نظر ميرسد پيشگو و پيشگويي جانشينهاي بهتري هستند.
پشت شیشهی مغازهاش نشسته بود و حسرت روزهایی را میخورد که دو پا داشت و دو دست و لاک نداشت. روزهایی که مثل بقیهی پسرها دختربازی میکرد و مجبور نبود هرشب در این آرزو بخوابد که ای کاش خریدارش دختر باشد. نمیتوانست خودش را از بند جنس مخالف رها کند، گرچه یک دختر باعث تمام بدبختیش شده بود. دختری با ناخنهای بلند و لاک سیاه، موی بلند سیاه، روژ لب سیاه، کفش سیاه، شلوار سیاه، تاپ سیاه، کمربند سیاه، گوشوارهی سیاه، ابروی سیاه، خال سیاه، و پوست سیاه. دختری سراسر سیاه، شب، نیمه شب، تاریکی لحظهی پس از انفجار، تاریکی تدریجی وقت غرق شدن، چه کسی با همچین دختری دوستی میکند. حالا شبها که توی لاکش میخزید و خواب روزهای خوش گذشته و باشگاه بدنسازی و بازوهای پهنش را میدید، به خودش میگفت همه چیز نشان میداد این دختر جادوگر است، چرا گولش را خوردی؟
حتی وقتی کلههای بریده شدهی خفاشها را که از سقف آویزان شده بودند، و گلچین موهای بریده شده، و علفهای جور و واجور را دیده بود برنگشته بود، اسیر کمر باریکش شده بود یا قد بلندش؟ چشم سیاهش یا سینههای رو به خورشیدش؟ هرچه بود اسیر شده بود. و این روزها که فرصت داشت مثل بقیهی همنوعان تازهاش سر صبر از پشت شیشهی آکواریوم و مغازه مردم را از دور ورانداز کند روز به روز مطمئنتر میشد که اول دوستش داشته، جادوگر طلسمش نکرده بود، لااقل از اول طلسمش نکرده بود.
وقتی به برگ کاهویش گازی میزد و به طرف برگ کاهوی بعدی، خودش و لاکش را میکشید یاد روزهایی میافتاد که واحد زمانی زندگیاش فاصلهی میان دو دختر بود، نه فاصلهی میان دو عدد روی صفحهی رولکس طلاییش. کم کم از لاک پشت بودن لذت میبرد. خاطرات زندگی قدیمش در دوردستها ناپدید میشدند. عطرهای تلخ و شیرین، مرموز و دوست داشتنی، بدنهای سفید و سبزه و گندمی با پاهای کشیده یا چاق، همه و همه محو میشدند. فقط چشمهای سیاه او باقی میماندند. چشمهای سیاه و درشت او که خیره خیره نگاهش میکردند و نامفهوم حرف میزدند. چشمهایش سفید شدند. حالا که فکر میکرد، شکل گرفتن استخوان لاک را احساس کرده بود، فرصت داشت التماس کند ولی نکرده بود. فرصت داشت خودش را نجات بدهد و قسم بخورد دیگر جز او به هیچ دختر دیگری حتی نگاه هم نخواهد کرد، ولی غرورش اجازه نمیداد. حتی یکی از سلولهای بدنش باور نمیکرد دیگر دستش به فرمان پرادو نخواهد خورد، چون دیگر دستی نخواهد داشت. سرش را توی لاکش کشید و قبل از خواب آرزو کرد خریدارش یک دختر زیبا باشد.
این یکی از معدود دفعاتی است که پسقل به خط فارسی نوشته میشود. باور نمیکنید در گوگل بگردید. تا این زمان به خاطر حضور این واژه در ادبیات شفاهی، و اینترنتی یا گفته شده یا پینگیلیش نوشته شده است. هم پسغل دیده شده، هم پسقل، ولی از آنجا که ق در فارسی پرکاربردتر است، ما هم با ق مینویسیم. اما پسقل چیست؟
میگویند یک روزی که یک عده از دانشجویان دانشگاه هنر برای ساخت فیلم مستند به خراسان رفته بودند و در روستایی نشسته بودند، یک نفر هراسان و فریادزنان وارد روستا شده و فغان کرده که بشتابید، کارگران در حال پسقل دادند. مردم به شتاب از پی پیامآوران دویدهاند و دانشجویان از پیشان. وقتی به سر زمین میرسند، میبینند که چند کارگر پشگلها را گلوله کردهاند و مثال تیله روی زمین قل میدهند. و به این ترتیب، واژهی زیبای پسقل وارد ادبیات جمعی از دانشجویان دانشگاه هنر شد و کم کم کار به هنر و معماری آزاد کشید و این روزها، هی فراگیرتر هم میشود.
پسقل یعنی، وقت را کشتن. یعنی نشستن روی نیمکت کنج حیاط و هیچ کاری نکردن، احیانا خندیدن به دیگران، مسخره کردن رهگذران و اگر کسی نبود مسخره کردن یکدیگر و بحث کردن سر اینکه چه کسی چایی بخرد. به قول خودم در یک تمثیل بسیار عالی، پسقل یعنی تماشای حرکت آهستهی برگ درخت، در نسیم آهستهی پاییزی.
به این ترتیب، کنج حیاط کاربردی، نام پسقلخانه را برای خودش دست و پا کرد. و ترکیباتی مانند برو بچز پسقل، اصحاب پسقل، پسقلکده، و ... .
پس قل دادن/ مثال: بریم یه پسی قل بدیم. داریم یه پسی قل میدیم. تفاوت پسی قل دادن، با پسقل دادن معمولا در زمان است. پسی قل دادن کوتاه است، پسقل دادن کوتاه نیست و اقلا چند ساعت طول میکشد.
پسقل کاربرد صفت فاعلی هم دارد:
پسقل: کسی که پسقل میدهد/ مرتیکهی پسقل پاشو بریم به کارمون برسیم.
پسقل در شکل انگلیسی هم دیده شده است:
To pesghelexp: we are pesgheling around, yesterday we were pesgheling till 6
به دلیل مدتدار بودن عمل پسقل و کشیده شدنش در طول زمان استفادهی استمراری آن بسیار توصیه میشود. کسی نمیتواند یک لحظه پسقل بدهد.
نکته: این تاریخچه حاوی اسامی هم هست، ولی من چون حافظهی درست و درمونی ندارم هیچ اسمی از هیچ کسی نیاوردم. اگر کسی از اینجا رد شد که چیزی میدونست دریغ نکنه! بذارید این تاریخچه تکمیل شه، نذارید این واژه بی نام و نشون بمونه! چه از اسامی اگر میدونید بگید، چه از معانی و ترکیبات دیگر پسقل!